مادر بزرگ خدا بیامرزم قصه ای میگفت از سنگی که درد دل دیگران را میشنید و هر کس روبروش می نشست در آخر میگفت سنگ صبور تو میشکنی یا من و با شکستن سنگ غصه ها از بین می رفت .......
٢ روز برای تحویل موقت یکی از پروژه ها شهرستان بودم . واقعا خسته شدم و نتیجه ظاهری آن چند تبخال روی لب و نتیجه باطنی آن گرفتن تایید ٩۵ درصد از انجام کار کاملا درست و کارمندانی خشنود .
دیروز حدود ساعت ٢ بعد از ظهر احساس گرسنگی مفرطی داشتم یادم آمد دیشب هم شام نخورده ام . بنابراین به رستوران روبرو رفتم . تنها بودم و امید وار بودم پس از ساعت ها بدون کلمه ای حرف زدن لحظه ای آرام باشم .
گارسون خانمی بود که پس از آوردن غذا اجازه خواست و کنار میزم نشست . تعجب کرده بودم . از تصور لحظه ای آرامش خنده ام گرفته بود .تعجب من زمانی به حد خودش رسید که بی مقدمه از من خواست یه کمک فکری به اون کنم .
به اون نگاه میکردم واون یه ریز با آرامی حرف میزد . از اینکه چهار ماهه ازدواج کرده ، صیغه صاحب رستورانه و با هووش زندگی میکنه . زندگیش همه کتک و دشنام از شوهرش و هووش هست . از اینکه خانواده فقیری داره و نمی تونه پیش آنها برگرده . و پشت سرهم میگفت که به آخر خط رسیده و بعد نگاهش خیره به من . ١٨ سال بیشتر نداشت و یه ازدواج ناموفق در سال های قبل .
به خودم که آمدم اون همچنان خیره برای گرفتن جواب بود . غذا را تمام کرده بودم بی آنکه متوجه بشم چه مزه ای داشت. با اون حرف زدم درست مثل سالیان دور گذشته و صحبت هایی که با زنان خود سوخته در بیمارستان سوختگی داشتم و روان پرستاری آنان . گفتم و گفتم و اون تمام وجودش شنیدن بود . شماره موبایلم را که با التماس گرفت فهمیدم یک نفر به دیگرانی اضافه شد که یه مشاوره ساده حداقل لحظه ای آرامشان میکند ...شاید این سرنوشت من باشد که همیشه یه سنگ صبور باشم ......
تاکی اندیشیدن به مشکلات دیگران من را بشکند نمیدانم ؟................................