نمیدانم چرا هروقت می خواهم مطلبی را توضیح بدهم به نوعی با گذشته پیوند میخوره .
به هرحال . دوران تحصیل ابتدایی تا دبیرستان همیشه اولین کلاس انشا با معلم جدید دردسر ساز بود . از معلمانی که فکر میکردند انشا را خودم ننوشته ام و غیظ میکردند تا اون هایی که با لجاجت مجبورم میکردند سر کلاس بشینم و در مورد موضوعی که اونها میگفتند اشایی دوباره بنویسم تا ثابت کنم انشا نوشته خودمه .
عادت داشتم اون طور که فکر میکردم بنویسم . ساده در عین حال بر مبنای موضوعی که عنوان میشد . همیشه از شروع انشاهای همکلاسهایی که با عبارت : البته واضح و مبرهن است که .......... خندم میگرفت . وقتی میشه ساده نوشت و تاثیر گذاشت ،این بزک های فیلسوفانه که نوشته بشه تا کسی معنی اون رو نفهمه ،نمی دونم چه معنایی داره . بگذریم .
وارد دانشگاه که شدم اوج جنگ تحمیلی بود و مانند دوران راهنمایی و دبیرستان مقاله های ادبی و انقلابی من در همه تریبون های مجالس انجمن اسلامی جا گرفت . حتی دفتر شعرهایم قرض گرفته شد و به جای نوشته های خودشان جا زده و الحمدلله موجب وصلت دونفر شد .(البته این را بعد از چند سال به عنوان حلالیت فهمیدم ). یک باری هم شعرم باعنوان درد دلی با امام زمان برنده جشنواره دانشگاه شد .
سالها گذشت . محیط کار عملا نیازی به نوشتن مقاله انقلابی و تحلیلی نداشت . دنبال نان بودیم و بچه داری و هزار مشکل دیگر .
در یکی از سالهای اخیر خواهرم از من خواست بعد از مدت ها مقاله ای برایش آماده کنم . وقتی از سر کنجکاوی از او پرسیدم : مقاله به درد خورد ؟
خواهرم در حالی که سعی میکرد دل من را نشکند با احترام بعد از مقدمه چینی گفت : میدونی مقاله ات به درد دهه ۶٠ میخوره الآن دیگه ادبیات گفتمان عوض شده ، دیگه ایجور قلم ها سوخته !
روزی که میخواستم برای وبلاگم نامی انتخاب کنم ،بیدرنگ نام قلم سوخته برآن گذاشتم تا اگر در بین نوشته ها کسی دیگر هم اندیشید ادبیات این گفتمان ها سوخته است ، دریابد : متن با قلم فردی از افراد نسل انقلاب نوشته شده است ، فقط همین.